Archive for ژانویه 2007|Monthly archive page

این یک پست ناراحت کننده نیست .

تجربه های سخت رو میشه آسون به ذهن سپرد . شاید این روش حتی یه واکنش دفاعی باشه ، که البته در مورد من خیلی قویه . اونقدر قوی که هر ماه بدون اظطراب چکاپ بدم.این روش مسلمآ ملزوماتی هم داره : مثلآ روبرو نشدن با شرایط هوچکینی . صادق اگه بخوام باشم کم نبودن مواقعی که بدون دلیل درست و حسابی راهم رو یه جوری کج کردم که از جلو بیمارستان کودکان تخت جمشید رد نشم ، که اگه رد میشم وقت سرو غذا نباشه ، که اگه هست یه بهانه برای حالت تهوعم پیدا کنم.
برای خنثی کردن این تدافع لازم نیست خیلی دنبال بهانه گشت . تقویم ما هم از این بهانه ها زیاد داره : مثلآ تاسوعا ، بیمارستان علی اصغر .
dsc00024.JPG
dsc00025.JPG
لازم نیست خیلی به خودم فشار بیارم تا بفهمم روزهای تعطیل در بیمارستان ، حالا چه عزا باشد چه جشن ، دلگیرتر میگذرد . و هر اتفاق کوچکی میتواند هیجان انگیز باشد برای بچه هایی که در و دیوار و پرستار و پزشک بیمارستان را تکراری میبینند .
از همان ورودی بیمارستان یادت باشد از صدای نوحه تعجب نکنی ، که کسی اینجا حواسش نیست عاشورا لااقل اشک اینها را نمیخواهد درآرد .
آنقدر خاطره فراموش شده هست که هرکدام از بچه ها یک جرقه باشند . از بادکنک بازی پسربچه چهار پنج ساله جلوی نگهبانی بگیر تا کبودی دستهای آن یکی . از چشمهای یکی کهبه خاطر درآوردن آنژوکت از خوشحالی میدرخشیدند تا پا بر زمین کوبیدنهای آن یک که نمیخواست امروز زیر پوستی تزریق کند . از مادری که با ورود ما گریه هایش پسرکش را مچاله کرد تا زهرا که از بهزیستی آمده بود و همراه نداشت .
مسلمآ اینها رو برای رقابت با حدادیان نمیگم . برای یادآوری کمبودهای میگم که برای بهتر شدن به چیزهایی مهمتر از پول لازم دارن . خودمونی باشیم . از اولین پست این وبلاگ دارم مثل پیرزنها غرغر میکنم ، انگار نه انگار که کارهای مفیدتری هم هستند . در مورد بیمارهایی که شرایطشون از سهل العلاجی گذشته خیلی کمبود هست که حالا حالاها با کار دولتی درست نمیشن . کمبودهایی که مهمترینشون مسایل روحیه .
تو اکثر کشورها بیمارها شبکه های ارتباطیی دارند برای به اشتراک گذاشتن تجربه ها . تجربه هایی که دیریاب هستند اما راحت میشه آموزششون داد . تجربه هایی که حتی ممکنه به سادگی روش تهیه چند نوع غذای ابتکاری برای راحتتر سر کردن رژیمهای نمک باشند . این شبکه ها یا تو کشور ما وجود ندارند یا اگر هم هستند ناشناخته مانده اند.
از دید دیگر ، مشکلات مالی بیماران ، بخصوص در مواردی مثل سرطان آنقدر زیاد هست آموزشهای روحی را تبدیل به تجملاتی غیر ضروری کند . آنقدر که پزشک به تنهایی تصمیم بگیرد بیماری را چطور با خانواده درمیان بگذارد ، که خانواده به تنهایی تصمیم بگیرند کودک از بیماری خود چه بداند و هزار هزار مشکل روحی دیگر .
بعد منتقدانه حتی روش کمکهای خیرین را هم زیر سؤال میبرد . کمکهایی که هر چند هم پاک ، انگار با ترحم گره
خورده اند و بی رودربایستی بگویم گاهی انگار دارند تلقین میکنند که زیر این نگاهها کسی دارد میگوید آهای من سالمم .
دوست ندارم این پست در حد یه هیجان زودگذر تو آرشیوم باقی بمونه . تک تک ما میتونیم به تعدیل این شرایط کمک کنیم . با دلیلی که نه میخواهم در شعارهای انسان دوستانه بپیچانمش نه در نصیحتهای مذهبی . وجدانمان این کاره است ، خودش دلیل پیدا میکند .
در قدم اول احساس میکنم نیاز به یه سری روانشناس به خصوص روانشناس کودک پررنگتره . همینطور کسایی که تجربه این نوع کارها رو داشته باشند . و افرادی که به هر نوعی با اینطور بیماریها آشنایند . و هر کس دیگری که ایده ای دارد . احساس میکنم برای در قدم اول شکست نخوردن لازمه بدونیم اصلآ چی میخوایم و ریز جزییات این خواسته ها و نیازها چیه . شاید اصلآ این وبلاگ جایی بشه برای گزارش این تاتیهای کوچک .
از همه شمایی که دوست دارید همکاری کنید ، همه شمایی که ایده ای دارید یا مهارتی هر چقدر هم که بیربط به نظر بیاید میخوام که ایده هاتون رو به اشتراک بگذارید . لازم هم نیست خیلی پیچیده باشند ، برای شروع مثلآ احتیاج دارم به یه سری آشپز یا کسایی که تو آشپزی خلاقند و میتونن غذاهایی ابداع کنن برای رژیمهای نمک که قابل خوردن باشند .
اینکه بگید دوست دارید کمک کنید البته منو خیلی خوشحال میکنه ، اما در این صورت ترجیحآ بگید که چطور میتونید همکاری کنید .
…و سرانجام ؛
هوای این خانه غریب است ، عمیق نفس بکش .

بیمارستان مهر

همه ما استعداد تحجر بینشی رو در ناخودآگاهمون داریم . استعدادی که من اسمش رو میذارم تفکر از پیش تعیین شده . منظورم زمانیه که با توجه به برداشتهای قبلیمون در مورد یه موضوع قضاوت میکنیم ، قضاوتی که خیلی وقتها جلوی پذیرش تغییر رو میگیره . شاید همون استعدادی که میتونه منجر به دگماتیسم بشه.
مثلآ ، قدیمیترین تجربه جدی من از بیمارستان مهر ( البته صرفنظر از تجربه به دنیا اومدنم ) برمیگرده به شروع هوچکین و دکتر برقعی و بیوپسی . یادمه اون زمان تخت بیمارستان به قامت هشت ساله من چقدر با عظمت اومد . این چند روزه که مامان اونجا بستری بود احساس میکردم چرا تختها اینقدر کوچک شدند.

2 ) همیشه توقع من از بیمارستان مهر یه جورایی آرمانی بوده . شاید به این خاطر بوده باشه که بعد از بیوپسی هر چند مرحله سختتری شروع شد لااقل به سرگردانی بین مطب متخصصهای مختلف پایان داد.
احتمالآ همین توقع نسبت به سیستم درمانی ما آرمانی باعث میشد این چند روزه اهمالهای کادر درمانی تا سر حد انفجار عصبانیم کنه . فکرشو بکنید:
(ساعت ده صبح )
من : مامان امروز صبح داروهاش رو گرفته ؟
پرستار : بله . خیالتون راحت باشه.
(چند دقیقه بعد)
پرستار : خانم دانشگر ساعت شش داروهاتون رو خوردید ؟ نه ؟ الآن بخورید .
( روز بعد ، تمام طول بعد از ظهر )
من : داروهای مامان چه ساعتی باید مصرف بشن ؟
پرستار : نگران نباشید ، ما خودمون سر ساعت داروهاشون رو میدیم .
(همون شب ساعت یازده )
من : مامان نباید ساعت ده شب قرصهاش رو میخورد ؟
پرستار : عیبی نداره . الآن بهش بده بخوره.
من : معده اش اذیت میشه اگه با شکم خالی بخوره . برای عکس فردا صبح هم از الآن دیگه نباید چیزی بخوره.
پرستار با نگاهی حق به جانب : خب اصلآ منم برای همین ندادم با شامش بخوره .
من : …
البته باید بگم داروی مورد بحث آنتی بیوتیک KLACIDE بود برای بیمار پنومونی.

3 ) جلوی آسانسور بخش ؛ یکی از بیمارها : من اگه میدونستم این دکتره آمریکا درس خونده نمیذاشتم بستریم کنه .
اصلآ میدونی آمریکا دشمن ماست.اونی که از آمریکا اومده مگه میاد من جانباز رو درمان کنه!!!

4 ) قیمت کارت همراه که برای شب موندن همراه لازمه بیست و دو هزار تومن برای هرشب بود به ازای خوراک و خواب ؛
از قرار هر وعده غذا هزار تومن و یک عدد صندلی برای خواب که با ایجاد روابط حسنه ریالی با خدمه تبدیل به احسن شده و دو عدد صندلی دیگر به همراه یک ملحفه و بالش آنرا مزین میفرمود . پیدا کنید پرتقال فروش را.
… راستی تنها برگه روی برد بخش همین کپی روزنامه ای بود که میبینید :
14-01-07_09172.jpg

سیستم درمانی پارادوکسیکال ما

آلبوم عکسهای منو که نگاه بکنی دو تا تولد خیلی متفاوت توش هست . تولد هفت سالگی و تولد هشت سالگی.

اولیش یه جشن جمع و جوره از یه خانواده جمع و جور و کاملآ عادی .                                      07-01-07_1605.jpg  07-01-07_16041.jpg

عکس دوم چهار ماه بعد از جراحی مامانه و چند ما قبل از هوچکینی شدن من. دومی کاملآ مفصلتره . خونه تزیین شده ، کادوها بیشترند ، کیک قشنگتره ، لبها موقع خنده بالاتر رفتن و نگاهها عمیقترند . یه جورایی مثل یه تظاهراته که میخواد ثابت کنه هیچ اتفاقی نیفتاده . اما نگاهها همه چی رو لو میدن : ته چشمهای بابا زیادی براق و افتاده است ، چشمهای مادربزرگم ناراحت و یه جورایی هم عصبانیه و چشمهای مامان انگار میخواد همه لحظه ها رو ببلعه. نگاهش بدجوری شبیه کسیه که میخواد بچه هاش رو بغل کنه.

07-01-07_1606.jpg  07-01-07_16072.jpg

در مورد تابلوتر شدن این نگاهها هشت روز خیلی اساسی هست ، هشت روز از عید هفتاد و چهار که مامان تو بیمارستان شریعتی بستری شد برای اقدامات تشخیصی . تو اون هشت روز اونقدر حدسهای پرت تو پرونده مامان ثبت شد که تشخیص درست رو چند ماه عقب بیندازه .

پیش اومده بود از دید یه دانشجوی پزشکی با این سؤال روبرو بشم که گناه بقیه چیه که شماها میخواید یاد بگیرید . مریضهایی که میان بیمارستان دولتی چه گناهی کردن که گیر ندونم کاریهای شما بیفتن؟

جواب من همیشه مشخص بود : یه سری از این ناواردیها اجتناب ناپذیره و تجربه برای جلوگیری ازشون لازمه . جامعه به هر حال به پزشکهای جدید نیاز داره و باید هزینه اش رو هم پرداخت کنه.

اما اگه امروز موقع ورق زدن آلبوم یکی اینا رو از من میپرسید بدون شک مکث میکردم.

مامان برام تعریف کرده تو اون هشت روز هر شکی براش کردن ، از بهجت و لوپوس گرفته تا حساسیت پوستی . هر شکی به جز تومور مغزی.

خود من البته همیشه دیدی که پزشکی به آدم میده رو دوست داشتم . اما نمیدونم شاید تخصصی بودن تمام فیلدهای پزشکی یه جاهایی میدان دید رو محدود کرده . اینکه اینترن روماتولوژی با  کوچکترین نشانه ای اوردر بیوپسی بده و دنبال بقیه نشانه های لوپوس باشه البته ذاتآ بد نیست اما اینکه سردردهای موضعی تک لوبی ، بی حسی یه دست و سرگیجه اصلآ شکی برای درخواست حتی یه اسکن بدون تزریق رو هم نده به نظر من غیر قابل اغماضه . و بدتر از اون استادای مسلمی که شاید خیلی از دانشجوها طعم توبیخ شدن تو مورنینگهاشون رو داشته باشن اما اونها هم…

قبول دارم که سیستم به اندازه کافی بودجه نداره ، که وقت اون پزشک پره و شاید خیلی بیشتر از مریضهاش به علم مملکت خدمت کرده ، که دانشجوی پزشکی با این وضع نظام آموزشی و کمالگرا بودنش نمیتونه همیشه درست رفتار کنه ؛ اما این وسط یه چیزی همه این توجیحها رو به هم میریزه : اون دو تا عکس آلبوم.

مادرم احتمالآ کیس آموزشی خوبی بوده . اونقدر که کادر درمان رو تهدید کرده که قاطی ملاقاتیها از بیمارستان فرار میکنه تا مرخصش کردن.

قبول دارم که خیلی وقتها مریضها با دانشجو جماعت مشکل دارن . حتی خود من وقتی شیمی درمانی میشدم و یه فنچ هشت ساله بودم دوست نداشتم دانشجوهای پرستاری بیان بالا سرم . حتی اگه مهمترین کارشون برای من تنظیم سرم بوده باشه . البته هر چند اونقدر سرخ و سفید میشدن و آخرش هم پرستار مجبور میشد خودش بیاد بالا سرم اما اون دید منفی به هر حال وجود داشت و جلوی دانشجوها سنگ می انداخت …

از یه دید دیگه هم اگر نگاه کنیم ، هر دانشجوی پزشکی احتمالآ مواجه میشه با مواردی که مجبوره کار پزشک معالج و اغلب هم متخصص رو انجام بده . میدونم که این اجبار چقدر شدید وگاهی غیرقابل اجتنابه اما وقتی از اول تا آخر پروسه درمان حتی یک بار هم پزشکی که اسمش بالا سر مریض خورده چهره مریض رو هم نمیبینه گناه اون بیماری که به اعتبار تخصص و فوق تخصص و فلوشیپ پزشک به کادر درمان اعتماد کرده چی میشه ؟ اینجا من دانشجو مقصر نیستم که به استاد یا رزیدنت اجازه اهمال میدم؟

سلولهای شیطون ما

ما یه خانواده معمولی بودیم.یه خانواده تقریبآ معمولی بودیم…خب…قبول.یه خانواده نسبتآ معمولی بودیم یا لااقل سعی میکردیم اینطور به نظر بیاییم.

تا جایی که من شنیدم شش ماهم که بوده بابام سرطان گرفته : لنفوم ، فیبروبلاستوما.

تا جایی که یادمه هشت سالم که بود مامانم سرطان گرفت : تومور مغزی ، نورواکتودرمال.

…و تقریبآ شش ماه بعدش من سرطان گرفتم : هوچکین.

باید خیلی سال طول میکشید تا بتونم یه جا اینا رو بگم .

شاید برای اینکه کمتر بشن نگاههایی که با فهمیدنشون الکی مهربون میشن.کمتر بشن پزشکهایی که تو چشمت زل میزنن و میگن سرطان داری…و کمتر بشن لحظه هایی که با خودت روراست نیستی.