مردمکها را تنگ و گشاد نکنید ، حضورش کافیست.

شاید من خیلی آدم شجاعی نبودم . منظورم اینی نیست که مثلآ موقع تعویض آنژوکت به قول دکتر وثوق کولی بازی دربیارم . نه…مثلآ وقتی تو غروبهای خسته بیمارستان ، هنوز تختی خالی نشده بود و من تو راهرو بودم و چشمام اونقدر خسته بسته شده بود که کسی فکر نمیکرد بیدار باشم ، وقتی مامان به مادرای کنجکاو توضیح میداد که مشکل من چیه ، وقتی اونا میگفتن طفلک بیچاره ، نمیدونم چرا اشکای منی که با گریه نکردن حتی موقع LP ابروهای دکتر پارسا رو از تعجب برده بودم رو سقف بیمارستان درمیومد.
وقتی میخواستم اینجا از یه تجربه سخت بنویسم خیلی چیزا رو هنوز محاسبه نکرده بودم . اینکه اگه بخوام عملآ کاری بکنم باید خیلی از خواننده های اینجا رو ببینم ، باید به خیلی از کسایی که میبینمشون آدرس اینجا رو بدم … نمیفهمم این جریان چیه که نوشتن ازش هم سخته .
اصلآ برگردیم به چند هفته پیش . به یکی از دوستام که آدرس اینجا رو پیدا کرد . وقتی دیدمش حرف که هیچ ، حتی نمیتونستم نگاهش کنم . حس میکردم تمام بچه های دانشگاه همه چیو میدونن و …
یا قبلتر . همون موقعی که شیمی درمانی میشدم و مربی بهداشت مدرسه وقت معاینه موهای بچه ها موهای منو به هزار بهانه جدا میدید . که البته زنگ خطری بود که قراره سر موهامم یه بلایی بیاد…
حتی تو خونه خودمون که همیشه نگاههای مهربونتر بابا مال من بود کارای سختتر مال هدیه …
یه سری از این رفتارها شاید طبیعی باشن ، یا حتی لازم . اما این پروسه اونقدر منو حساس کرده که آستانه تحریکم بیاد پایین . صادقانه بگم ، اونقدر که یه جاهایی حتی حساس بشم به کامنتهای همین جا که نکنه ترحم توش باشه .
شاید همین باشه که فاصله آپ شدن اینجا رو از چند روز به چند هفته برسونه .
اما با همه اینها هنوز مهربانی علی – که مادرش وقتی فهمیده بود سرطان دارد اول یک سری به مشهد و سوریه و کربلا زده بود و بعد برای شیمی درمانی آورده بودش – اونقدر شفاف مانده ، و هنوز تعداد نتیجه های گوگلیدن سایکوانکولوژی اونقدر خنده دار هست ، و هنوز غروبهای بیمارستان اونقدر ساکت شب میشود که همه این ترس از ترحم واحی ( واهی ؟ ) بماند.
به هر شکل این چند وقته اونقدرها هم بیکار نبودم . جمع بندی این کارها هم باشه برای پست بعد ، البته نه برای چند هفته بعد (؛

Advertisements

6 comments so far

  1. بهزاد on

    کلافه ام… کجاست این بیمارستان مهر… چرا اینها اینجورند… اگه بیمار دو روز بعد جراحی تب بالا و افت حال عمومی و شکم درد شدید داره… یه سی تی اسکن ساده نبوغ می خواد؟ این رو من 16-17سال قبل تو سال سوم دانشکده یاد گرفتم… حالا سرم اومده…. برای عزیزترینم.. برای پشتیبان همه زندگیم…و اون تو کماست… بانارسایی مولتی ارگان… بیمارستان مهر…. امشب این اسم کابوس منه… کابوس… کابوس مهر…

  2. soorena on

    سلام هانیه جان:)به نظرم حرف زدن و نوشتن در مورد تجربه هایی که داشتی خیلی خیلی خوبه…میدونی هیچ وقت کسی نمیتونه احساسی رو که تو داشتی و تجربه کردی درک کنه شاید حتی خود دکتر وثوق…حق داری که نسبت به واکنش آدمها حساس شده باشی اما شاید این ابراز احساساتی که چندان خوشایند نیست بخاطر این باشه که اونها هیچ وقت در چنین موقعیتی قرار نگرفته بودن و چیزی ازش نمیدونن…خیلی خوشحالم که مینویسی عزیزم 🙂

  3. sirous on

    I like your posts very much. These all make me remember of my best imagination of humanity.

  4. ستاره on

    سلام مطلبت رو خوندم نمی تونم بگم چقدر باهات همدردم یا حرفت رو می فهمم. اما می فهمم…
    تک تک لحضاتی که شرح دادی با تمام وجودم تو زندگی احساس کردم و حتی دکترهایی که گفتی…
    خواهر من هم 9 سال مریض بود و 9 سال توی بیمارستان همین حرف ها و همین کارها و همین تصاویر.
    نمی تونم بگم راحته نه اما مهم سرنوشت های هست که با قدرت اختیارمون نمی تونیم تغیرش بدیم نه برای تو نه برای خواهرم بلکه برای هممون و تنها کاری که می تونیم بکنیم اینه که یه جاهای خودمون رون رها کنیم.
    مرسی که نوشتی و همچنان بنویس…
    دوستت دارم.
    ستاره

  5. تكتم on

    سلام عزيز.از اشنايي با شما خيلي خوشحالم. من هم سه چهار سال پيش در بيست و سه سالگيم اين بيماري رو تجربه كردم.از اون زمان به بعد هم ديگه براي پيگيري دكتر نرفتم. چون به هر حال ديگه حاضر به تحمل شيمي درماني و… نيستم امادر حال بررسي روش هاي ديگه اي از جمله هوميوپاتي تلقين درماني و…هستم و با تقريب خوبي مي تونم بگم كه به نتايج اميدواركننده اي هم رسيدم. پس منتظر خبرهاي بهتر من باش. پايدار باشي.

  6. رضا on

    سلام من هم یه هوچکینیم تمام این مطالبتو خوندم
    خیلی از ادما تحمل دونستن این مطالبو ندارن رفتارشون عوض میشه یا ترحم یا دوری کردن از ماها
    ولی بدون من با بیماریم دوست هستم با اون دارم زندگی میکنم انقد که وقتی شیمی درمانی کردم رو تخت دراز نکشیدم روی صندکی سرم ها رو وصل میکردن به هیچ کس اجازه ترحم ندادم و اونکی دوری کرد کرد
    امید سرچشمه خون توی رگای منه


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: