سلولهای شیطون ما

ما یه خانواده معمولی بودیم.یه خانواده تقریبآ معمولی بودیم…خب…قبول.یه خانواده نسبتآ معمولی بودیم یا لااقل سعی میکردیم اینطور به نظر بیاییم.

تا جایی که من شنیدم شش ماهم که بوده بابام سرطان گرفته : لنفوم ، فیبروبلاستوما.

تا جایی که یادمه هشت سالم که بود مامانم سرطان گرفت : تومور مغزی ، نورواکتودرمال.

…و تقریبآ شش ماه بعدش من سرطان گرفتم : هوچکین.

باید خیلی سال طول میکشید تا بتونم یه جا اینا رو بگم .

شاید برای اینکه کمتر بشن نگاههایی که با فهمیدنشون الکی مهربون میشن.کمتر بشن پزشکهایی که تو چشمت زل میزنن و میگن سرطان داری…و کمتر بشن لحظه هایی که با خودت روراست نیستی.